محمد جواد مغنية ( مترجم : مصطفى زمانى )

120

شيعه و زمامداران خودسر ( فارسى )

سعيد : آنكسكه خدا را بيشتر راضى كرده باشد . حجاج : كداميك خدا را بيشتر راضى كردند ؟ سعيد : خدا داناتر از من است ، زيرا خدا مخفى و آشكارشان را مىداند . حجاج : نميخواهى مرا تصديق كنى ؟ سعيد : نميخواهم تو را تكذيب كنم ! حجاج دستور داد او را بكشند . سعيد : « وجهت وجهى للذى فطر السموات و الارض حنيفا مسلما و ما انا من المشركين » : من متوجه خدائى شده‌ام كه آسمان و زمينرا خلق كرده است و دين پاكيزه را اختيار كرده و مسلمان هستم ؛ و از مشركين نيستم . حجاج : او را به طرف غير قبله بكشيد ! سعيد : « اينما تولوا فثم وجه اللّه » : بهر طرف رو كنى خدا آنجاست . حجاج : او را به روى زمين انداخته سر از بدنش جدا كنيد . سعيد : « منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى » : از خاك خلقتان كرديم ، و به خاك برگشته ، و باز از خاك بار ديگر بيرون ميآئيد . در اينحال گردن سعيد زده شد ( ره ) ابن اثير ميگويد : « موقعى كه سر سعيد روى زمين افتاد . سه مرتبه گفت : لا إله الا اللّه ، يك مرتبه با زبان فصيح و دو مرتبه قابل درك نبود . » هنگاميكه حجاج سعيد را كشت ، عقلش تمام شد و دائما ميگفت : قيودنا قيودنا » ( كندو زنجيرهاى ما ، كندو زنجيرهاى ما ) ، و آن‌گاه كه بخواب ميرفت سعيد را بخواب ميديد كه جامه او را گرفته و مىگويد اى دشمن خدا براى چه مرا كشتى ؟ فضائل درباريان حجاج ! مسعودى در ج 3 ص 152 طبع 1948 مينويسد : « عبد اللّه بن هانى از خواص حجاج است : عبد اللّه بسيار بدقيافه و آبله‌رو و در سر او برآمدگى بود ، و دهن او كجى داشت ، و چشم او پيچيده بود . حجاج به زور سرنيزه دختر اسماء خارجه رئيس طائفه « بنى فزاره » و دختر سعيد بن قيس همدانى رئيس يمانيه ، را برايش گرفت ! . حجاج يكروز با همين عبد اللّه سخن مىگفت و در ضمن سخن خود گفت : ميدانى كه تو لياقت دختر رئيس فزاره و دختر رئيس يمانيه را نداشتى من براى تو گرفتم ! عبد اللّه گفت : اين حرف از شما شايسته نيست : زيرا ما فضائلى داريم كه